تبليغاتX
ِDANESHGROUP

ِDANESHGROUP

آموزش و اطلاع رسانی آموزشی در بازاریابی شبكه اي و بازاريابي مشارکتی هدف ما است.

ارزيابي تخصصي پلان جديد آسو سان

                         

                          

 

اگر از من خواسته شود كه سه مورد از مهمترين عوامل به موفقيت رسيدن يك سازمان را نان ببرم انجام تغييرات و اصلاح پلان هاي كاري را در اين ميان نان خواهم برد .

تغيير نفس پويايي و ذات و هسته حركت است و بدون آن ركود و رخوت بر سيستم حكمفرما مي شود . اما ايجاد تغييرات خود بايد با طي مراحل صحيح و علمي صوت پذيرد ، در غير اينصورت ميتواند از امتيازي موثر به تله اي جانكاه تبديل شود و افراد مجموعه ها را بطور كلي از فعاليت باز دار.

حال  وقت آن رسيده كه از خود سوالاتي بپرسيم:

1-     آيا تغييرات پديد آمده در آسو در هنگام درستي انجام شده اند؟

2-     آيا اين تغييرات به بهبود سيستم مكي كرده اند؟

3-     آيا براي هماهنگ شدن تغييرات و روال هاي كاري چاره جويي درستي انجام شده است؟

4-     آيا اين تغييرات اصول كار تيمي را نفي نمي كنند؟

5-     آيا اين تغييرات تا چه اندازه نظر مساعد قانونگذاران و مخالفان سنتي بازاريابي شبكه اي را تامين مي كنند؟

6-     آيا اين تغييرات ...  ؟

 

از سوي ديگر در خصوص علت اصلي اين تغييرات

ماهيت كورنولوژيكي آسو و روال هايي را كه تا امروز پيموده است

آبجكشن ريكاوري تغييرات

روش تلطيف اصلاح ساختار تغييرات

بازخورد كاوي تغييرات در مجموعه ها

و ... ده ها مورد ديگر از اين دست نيز مي بايست تحقيقي مبتني بر اصول كلاسيك صورت مي پذيرفت.

 

اين حقير با توجه به اندك بضاعتي كه در حوزه تحقيقات ، رياضيات و آموزش در توان داشتم و به درخواست جمعي از راه بران و دوستان و سروران گرامي در اين خصوص تحقيقي را سامان داده ام كه شايد بتواند راهگشاي دوستان، عزيزان ، همراهان و همكاران محترم در مجموعه هاي آسو باشد.

 

اما از آنجا كه:

اين تحقيق در حوزه مسائل داخلي آسو نقد ها يي را مطرح ميكند.

در موادي طرح برخي از مسائل جز براي راه بران ميسر نيست .

نام برخي از افراد و اماكن در اين تحقيق برده شده است كه ممكن است بار حقوقي در پي داشته باشد.

استفاده از آن توسط بدخواهان آسو – در اين جو سرشار از فتنه و دسيسه -  مي تواند به آسو صدمه بزند . 

 

و موارد متعدد ديگري از اين دست ، موجب شد تا از قرار دادن اين تحليل مفصل كه در يك پكيج به همراه نسخه هاي بازآرايي شده از :

 

جزوه معرفي كالا و خدمات آسو

جزوه نحوه آغاز به كار در آسو

جزوه روش هاي توسعه مجموعه هاي كاري در آسو

 

ميباشد ، صرف نظر كنيم . اما از آنجا كه شعار گروه دانش كمك به تمامي دوستان و راه بران گرامي براي رسدن به موفقيت ميباشد و من نيز به عنوان عضو كوچكي ار اعضاء گروه دانش خود را مكلف به پيروي از آرمانهاي اين گروه علمي مي بينم ، با مشورت با دوستان عزيز تصميم بر اين شد كه خود مستقيماً و بصورت حضوري اين پكيج را در اختيار آنان قرار بدهيم .

 

شما دوست عزيز نيز در صورت تمايل به دريافت اينپكيج مي توانيد با شماره تلفن همراه اين جانب  تماس حاصل فرموده و يا با يكي از آدرس هاي ايميل زير مكاتبه نماييد :

 

تلفن همراه :                                                              09126455397

آدرس ايميل1 :           ِDastafshan@asoomail.com

آدرس ايميل 2:                Dastafshan@gmail.com

آدرس ايميل 3 :              Sh_Dastafshan@yahoo.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 3:10  توسط شهاب دست افشان  | 

شگفت انگیزترین داستان دنیا !!!

برخي از انسان ها اين سعادت را دارند كه دل به خدا ببندند . من اين سعادت را نداشته ام .

برخي مومن به دين مذهب هستند و از اين سرچمه آرامش مي نوشند . من اين آرامش را تجربه نكرده ام و از اين چشمه آبي ننو شيده ام .

 

اما وقتي اين داستان را خواندم ، احساس عجيبي داشتم .

خوب يادم هست كه هميشه معتقد بودم انسان مي تواند مسير كائنات و روزمرگي آنرا با قدرت اراده و خواستن و شديد و شديد تر خواستن به نفع خود تغيير دهد .

 

خواستن :

-         جنس گرماي كوير با جنس گرماي ديگر مناطق فرق ميكند . اگر تو هم يك بار درحداقل يك بار در كوير راهپيمايي كرده بودي خوب مبدونستي من در مورد چه چيزي صحبت مي كنم . در كوير گرما جنس ديگري دارد! هواي داغ غير قابل تحمل ترين بخش ماجرنست ! زمين ماهي تابه اي وسيع است كه تمام رطوبت پاها تبخير ميكند ! تابش حرارت خورشيد از بالا معادل تاش حرارت شنهاي گسترده تا بي كران است ! حرارت تمامي ندارد !

-         اما من مي خواهم بيايم ! كار دارم !

همه خنديدند ! غلام سياه مقابل خواجه ايستاده بود و به هيچ وجه متقاعد نمي شد!

-         همينطوري ؟ دلت مي خواهد بيايي؟ گوش كن عزيز من ! من آدم رئوفي هستم ، در تمام اين سالها كسي نشيده كه من غلام ها و كنيزهايم را شلاق زده باشم . اما تو داري خون مرا به جوش مي آوري . حج رفتن به شهر مجاور نيست ! مسير بسيار دور است ! جهاز سفر مي خواهد ! اسب ، شتر ، توشه ، !

-         امامن كاري دارم كه بايد انجام دهم ، خوابي ديده ام !

-         چه خوابي؟ چه خوابي؟ ظاهران هنوز هم خوابي؟ بيدار شو ! اين هزيان گويي را تمام كن !

باز هم همه خديدند .

 

-         خواجه ، من خوابي ديده ام ، در خوابم خداوند مرا به خانه اش دعوت كرده است . من براي او گلي را در گلدان كاشته ام . نگاه كن شمعداني زيبا براي خدا كاشته ام تا به خانه اش ببرم . خواجه من دعوت شده ام . من بايد با شما بيايم .

-         ما فردا حركت ميكنيم و تو همينجا مي ماني .

 

روز بعد :

 

روز بعد رسيد و صبح زود كاروان به راه افتاد . تا غروب مسيري طولاني را پيمودند و چون براي استراحت كاروان آرام گرفت و هياهوي كاروان سالار و دستيارانش در برپايي چادر ها ، خواباندن شتر ها ، پياده كردن بارها ، محيا كردن غذا و... خاتما پيدا كرد. اندام نحيف مردي در افق پديرار شد ، خورشيد رو به افول سايه او را به درازاي كوير امتداد مي داد . او به كاروان رسيد و نزد خواجه رفت .

-         خواجه ، در تمام اين سالها هرگز به غير از اجابت امر چيزي از من نديده ايد . اما رويم سياه است كه حرفتان را زمين زدهام . اكنون من اينجا هستم و به دنبال رد كاروان آمده ام . اين باد رد  بازگشت را از چهره كوير زدوده است ، پس چاره اي جز آمدن ندارو ، در كاروان خدمت كاروانيان را مي كنم ، باري نداشتم كه با خود بياورم به غير از اين شمعداني كه براي صاحب خانه مي برم .

كاروانيان با خواجه صحبت كردند و او را متفاعد نمودند كه از سر تقسير غلام بگذرد و به او اجازه همراهي بدهد.

 

سفر:

 

سفر سخت و راه بسيار طولاني بود . در ان زمان نيم سالي طي اين طريق بطول مي انجاميد و نيم سالي بازگشت به وطن! وبسياري زحمت و محنت سفر زا تاب نمي آوردند و  باز نمي گشتند!

در اين راه طولاني از حال غلام همين بس كه بگوييم در سخت ترين قسمت راه آنگاه كه در چهار منزل از منازلي كه چاه ها مي بايست مشك ها را پر مي كردند اما دلوهاي پر از شن پاسخ چاه به اتش كاروانيان بود و آب به سه جرعه در روز جيره بندي مي شد ، او دو سهم از سه سهم آب خود را به گلدان مي بخشيد!!!

 

وصال:

آنگاه كه به خانه رسيدندو مناسك به جاي آوردند، غلام كه بي سواد بود و دعا هاي ويژه مناسك را نمي دانست به در خانه رفت گدان را بر در خانه نهاد و سر بر آستان گذاشت و به آرامي گفت آنچه را گفت! و كس نمي داند او چه گفت. و آيا چيزي شنيد؟

 

مزاح:

مناسك تمام شد و همه رو به وطن گذاشتند. نيم روزي راه رفتند و به واسطه باد شديد توقف نمودند و در همانجا چاددر ها را برپا ساختند . كاروانيان با هم سخن ها مي گفتند و خاطه ها تعريف مي كردند و گاهي نيز با هم مزاح مي نمودند . يك از آنها رو به غلام كرد و گفت:

-         آهاي غلام آيا برات خود را از خدا گرفتي؟

-         كدام برات؟ نه من براتي نگرفتم !

همه خنديدند و يكي ديگر گفت.

-         معلوم است . برات را فقط به خواجگان ميدهند نه به علامان .

-         اما همه نزد خدا برابرند . مرا آشفته كرديد ! برات چيست ؟ چه براتي؟ چرا به من نداده اند؟

-         چطور نمي داني ؟ ديدي خواجه به تو گفت كه مناسك را نمي داني . اين همه راه آمدي و برات خود را نگرفتي .

-         برات چيست؟ به من بگوييد. خواهشم ميكنم ! چگونه ممكن است؟

-         برات را در صندوقي از چوب فوفل و ريشه كيكم بهشتي و طلا ي ناب كه در بهشت ساخته اند به حاجياني كه حج آنها پذيرفته افتد مي دهند . البته همانگونه كه من حدس مي زدم فقط به خواجگان ميدهند نه به غلامان . اين برات همان است كه چون در قبر نهند، سوال و جوابي نخواهد بود و يكراست به بهشت ره سپار مي شوي !

غلام از چادر بيرون رفت ، صداي خنده همه بلند شد ، همه آنقدرخنديدند كه اشك از چشمانشان سرازير شد و نفسشان بند آمد .

اشك از چشمان غلام هم سرازير بود و نفسش هم بند آمده بود او رو به مكه مي دويد و ميدويد.

 

برات :

صبح گاهان كه براي جمع آوري چادر ها از خواب برخاستند غلام نبود . كاروان توقف نمود و همه به دنبال او مي گشتند .

پس از ساعتي غلام باز گشت . همه با حيرت او را نگاه مي كردند . تمام شب را دوان دوان به مكه رفته و دوان دوان از آنجا بازگشته بود . صندوقي در دست داشت از جوب فوفل، ريشه كيكم و صلا ، صندوقي كه تا قبل از آن هيچ كس مانندش را نديده بود. زيباترين چيزي كه بشر تاكنون به چشم ديده است .

خواجه پرسيد:

-         كجا بودي؟

-         رفتم و براتم را گرفتم .

-         براتت را؟

-         آري ، مي دانستم خدا بين فقير و غني فرق نمي گذارد. سر به ديوار گذاشتم و به بزرگيش قسمش دادم كه تا براتم را ندهد سر از آستانش بر نمي دارم .

-         بعد چه ش؟

-         هيچ . براتم را دادند. حال چون مردم آنرا در قبرم بگذاريد.

همه متحير صندوق را مي نگريستند و كسي جرات دست دن به آنرا نذاشت.

 

وصيت:

چون غلام مرد وصيتش را به جا آوردند و صندوق را در قبرش نهادند . هنوز سنگ لهد را بر سينه اش ننهاده بودند كه زمين لرزيدن آغاز كرد و طوفاني مهيب همه را زمين گير نود . در قبرستان چنان گرد و خاكي به هوا بلند شده بود كه چشم چشم را نمي ديد . طوفان دقيقه اي بيشتر طول نكشيد و لرزش زمين پايان يافت . همه جا آرام شد . انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده است . اما اتفاقي افتاده بود . همه با حيرت به داخل قبر تگاه ميكردند .

پيكر غلام در انجا نبود!

صندوق هم آنجا نبود !

 

  

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 6:22  توسط شهاب دست افشان  | 

بازاریابی شبکه ای و موسیقی رپ !

If you are going to be a rap musician, you must understand the hip hop lifestyle!

 

اگر مي خواهيد يك موزيسين "رپ" باشيد ؛ ابتدا بايد شيوه زندگي " هيپ هاپ " را درك كنيد!

 

چندي پيش در ميان صفحات وب گم شده بودم ! البته اين موضوع تازگي ندارد ، چنانچه شما هم مانند من اهل گشت و گزار در محيط وب جهان گستر باشيد به خوبي مي دانيد كه جادوي فراتكست ها چگونه انسان را از جايي به جايي ديگر و از موضوعي به موضوع ديگر مي كشاند ! در اين وادي ، چنانچه با عزم جزم و براي از دست ندادن مسير تلاش نكنيد ، موضوع تحقيق شما مطلبي حياتي يا بر مبناي يك قرارداد جدي براي انجام يك كار تحقيقي ، داراي ضربالعجل زماني نباشد ، به سادگي در صفحات وب گم مي شويد. ممكن است براي تحقيق پيرامون فرضيه نسبيت انيشتن اينترنت كانكشن هوشمند هر دقيقه پنجاه ريالي خود را فعال سازيد و با كليد واژه " انيشتن + فرضيه نسبيت " وارد فضاي گسترده وب جهان گستر شويد و چهار ساعت بعد با خواندن آخرين خطوط مقاله اي در مورد پرنسس دايانا و مرگ مشكوك وي به دليل حادثه رانندگي ، كار خود را خاتمه داده و از پشت ميز كامپيوتر به قصد رفتن به رخت خواب بر خيزيد .

به هر تقدير در يكي از اين سرگرداني هاي شيرين به مصاحبه اي با يك خواننده برجسته روز امريكا برخوردم ! "پنجاه سنت" پول زيادي نيست اما نام هنري خواننده ايست كه اين روزها در امريكا و سراسر جهان طرفداران بسياري دارد. اين خواننده سبك " رپ " براي من مانند ديگر افرادي كه در وادي هنر گام مي زنند فردي قابل احترام و ستايش بود . اما ديدگاه من در مورد او تا قبل از خواندن مقاله فوق الذكر بسيار با ديدگاه امروزم نسبت به وي تفاوت داشت .  پس از خواندن اين مقاله بود كه متوجه شدم او در مورد زندگي ديدگاه بسيار بسيار خاصي دارد كه تا حد بسيار زيادي به آنچه در پس ذهن من مي گزرد نزديكي دارد. او نيز مانند من و بسياري ديگر معتقد است امكان كسب مهارت براي انجام يك كار بصورت اكتسابي دو روش كاملاً متفاوت دارد :  كسب مهارت رفتاري و كسب مهارت شخصيتي !

 

البته شايد بتوان براي اين دو نوع مهارت اسامي بسيار متفاوتي را يافت يا ساخت اما آنچه اهميت دارد معناي نهفته در پس اين كلمات است . در جايي مصاحبه گر از " پنجاه سنت " سوال مي كند كه آيا براي اينكه يك خواننده مشهور "رپ" شود دوره ويژه اي را پشت سر گذاشته است ؟ و او در جواب مي گويد : بله ، من يك دوره بسيار بسيار ويژه را پشت سر گذاشته ام ، دوره اي منحصر به فرد و خارق العاده . خبر نگار با تعجب به وي مي گويد : دوست من ، در مورد زندگي شما هيچكس را نمي شناسم كه به اندازه من اطلاعات داشته باشد ، به واقع من يك  " پنجاه سنتولوژيست " كامل به حساب مي آيم ، اما هرگز به خاطر نمي آورم كه در جايي خوانده باشم يا از كسي شنيده باشم كه شما در مورد موسيقي نزد استاد خاصي دوره ويژه اي را سپري كرده باشيد و علت پرسيدن اين سوال هم مطمئن شدنم از اين موضوع بود . اما حالا بسيار از شنيدن اي موضوع شگفت زده هستم . آيا مي توانيد براي من و مخاطبان رسانه ما توضيح دهيد كه اين دوره چگونه دوره اي بوده است و چه مدت به درازا كشيده و استاد يا اساتيد شما در اين دوره مرموز چه كساني بوده اند ؟  " پنجاه سنت" درپاسخ با صداي بلند مي خندد و مي گويد : هي مرد ! هي مرد ! اوه تو اشتباه برداشت كردي ، قاطي كردي ، آره ، مي بيني من اصلاً صحبت كردنم جفت همون چيزايي هست كه تو دلنگ دلنگ و بوم بوم هام ، تو همون سي دي كه تو چنجر ماشين اسن مارتينت داري و هروز گوش ميديش هست ! آره ، دوره لعنتي خيلي طولاني بوده و هست ، اولين استادش مادرم بوده و درس از همون شبي شروع شد كه من رو بدنيا آورد ، من توي آكسفورد ، هاروارد ، يو سي ال اي  يا چه مي دونم گمبريج  درس مرس نخوندم ، اي بابا ، من حتي نمي دونستم درد و دل هايي كه مي نوشتم ، همونا كه پشت پوستر جيم موريسن تو اتاق خوابم دارم يا كلاس اول دبيرستان تو همه دفتر و كتابام بلغور كردم اسمش "رپ" هستش ، من اصلاً از سبك و روشش خبر نداشم " رپ " ، " رگه " ، "پاپ" يا "آونگارد" من از اونا هم خبر نداشتم و الا همش رو دور مي ريختم و " جز" يا " بلوز " رو انتخاب مي كردم ! من يه دوره ديدم ، خوب تو خوب ميدوني كه "هيپي ها" با روش زندگي " پيس هيپ " چطوري " آونگارد " و " پرو گرسيو راك " رو ساختند . من فكر نمي كنم اونا بهش فكر كرده باشند ؟ به نظر تو بهش فكر كردن ؟ نه نه ! برام مهم نيست به نظر تو يا همه اوناي ديگه اونا بهش فكر كردن ساختنش يا نه ، چون مطمعن هستم كه بهش فكر نكردن ! مي دوني چيكار كردن مرد؟ اونا از جامعه بريدن ، ديدن همه موها مرتب و كوتاه است ! خوب گفتند چون ما از زندگي لذت نمي بريم بايد مثل همه نباشيم ! شايد اينطوري لذت ببريم ، اينا موهاشون كوتاهه ؟ خوب پس ما موهامونو كوتاه نمي كنيم ! اونايي كه كت شلوار مي پوشن تو كنگره از رفتن جوونا به جنگ ويتنام و كشتار مردم اونجا حرف مي زنن ؟ خوب ما اين كار رو نمي پسنديم پس كت شلوار هم نمي پوشيم ، اونا كه تو لموزين ميشينن با مداد قرمز دور مرز هاي آزادي خط مي كشن ؟ خوب پس ما " هارلي ديويدسون " سوار مي شيم ، جوينت ميكشيم ، و خلاصه اينطوري شد كه آخرش گفتند خوب ما گيتار رو اينطوري كه همه ميزن نمي زنيم ، اينطوري ميزنيم و ارگ رو هم ! و جاز رو هم و سينتي سايزر رو هم و خلاصه شدند بانيان " آونگارد " و " مدرن پاپ " و " پروگرسيو راك " اونا " آونگارد" رو تو دانشگاه لعنتي ياد نگرفتند ! " رپ" هم از زندگي به روش "هيپ هاپ" درست شد. من " هيپ هاپ " زندگي كردم ! نمي دونم از كجا ياد گرفتم " هارلم" ؟ زمين بسكتبال محله؟ يا " ويندو شاپينگ" و ديد زدن ويترين هاي مغازه هاي " بورلي هيلز " جايي كه تا همين اواخر حتي " يك سنت" هم توش پول دور نريخته بودم . ميدوني چرا خواننده هاي "رپ" بعد از دومين آلبوم ميميرن ؟ چرا ديگه نمي تونن كار قشنگ مثل همون درخشش اولي ارائه كنند؟ چون شهرت " هيپ هاپ " زندگي كردن رو از آنها مي گيره ! چون جولو اين مزم هردم كه بهش ميگن ميكروفن و تو جولو دهن من نگرش داشتي لظ قلم حرف ميزنن و ديگه پاشون تو وادي " كلاسيزيسم " باز ميشه ! چون ديگخ هيپ هاپ نيستند !

اگر مي خواهيد يك موزيسين "رپ" باشيد ؛ ابتدا بايد شيوه زندگي " هيپ هاپ " را درك كنيد!

بايد دست از هيپ هاپ زندگي كردن بر نداري ! آره استاداي من زياد بودن ! خودت هم يكيشون ! چراكه مي بينمت و به خودم ميگم هي مرد اگه مثل اين بابا بشي ديگه كارت تمومه ! اين بابا از اون عصا قورت داده هاست ! ( خنده بلند و طولاني )

 

خوب من نميتوانم مانند " پنجاه سنت" باشم و نمي خواهم هم باشم ! او يك هنرمند در عرصه موسيقس رپ است و من يك نتوركر هستم ! اما آيا حرف او در مورد نتوركر ها هم صدق ميكند؟

 

پاسخ من " بله " است . بار ها و بارها در جلساتي كه با دوستانم داشته ام اين مطلب را بازگو كرده ام . نتورك ماركتينگ دانشي نيست كه آنرا در دانشگاه تدريس كنند و جنبه علمي آن مانند آموختن نت هاي موسيقي براي " پنجاه سنت " فقط بخش اندكي از كل ماجراست ! 

      

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 2:34  توسط شهاب دست افشان  | 

هفته اي براي آموزش

اكنون ماها است كه از راه اندازي اين ميعاد گاه ميگذرد . تقريباً هشت ماه پيش اين وبلاگ راه اندازي شد و از آنروز تاكنون دوستان زيادي مرا مورد لطف خود قرار داده اند .

با توجه به اهميت آموزش و اطلاع رساني در بازاريابي شبكه اي و مشاركتي بر آن شدم تا اين هفته را از روز شنبه اي كه در پيش داريم تا شنبه هفته آينده به ارائه ماخذ و منابع و مواد آموزشي اختصاص بدهم .

به اين منظور از كليه دوستان ، بدون محدوديت از نظر تيمي كه درآن مشغول به فعاليت هستند و يا شركتي كه با آن همكاري مي كنند دعوت مينمايم در بخش نظرات همين پست مواد ، مطالب ، منابع و ماخذي را كه به آن احتياج دارند ذكر كنند تا در ظرف مدت يك هفته اين مطالب  در اختيارشان قرار گيرد.

شايد در ظاهر كار بسيار دشواري به نظر برسد . اما انجام كارهاي دشوار موجب احساس غرور و بالندگي در افراد مي گردد و  كارهاي ساده را همگان انجام مي دهند!!!

 

چنانچه تصور مي كنيد اين كار غير ممكن است ، مي توانيد امتحان كنيد!

 

آدرس هاي ايميل :

Dastafshan@asoomail.com

 

و

 

Dastafshan@gmail.com

 

و شماره تفن همراه :

 

09126455397

پل ارتباطي ميان من و  شما خواهد بود . شما در ذكر كردن يا ذكر نكردن نام و نام شركت متبوعتان مختار هستيد .

 

باسپاس فراوان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 4:12  توسط شهاب دست افشان  | 

خسته نباشید!!

عادت کرده ایم که همیشه بگیم چه باید کرد!

اما حالا میخوام فقط از زحمات بچه های گروه تشکر کنم.

بچه ها خسته نباشید.

کارتون واقعا عالیه.

خسته نباشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 4:2  توسط شهاب دست افشان  | 

فرصت ها را از دست ندهیم !

دوسنان عزیز بازاریابی شبکه ای علم صنعتی نوپاست که به نسبت کشور های دیگر - مانند امریکا که سالهاست در ان به این حرفه پرداخته شده است - در ایران تازه متولد شده است. به واقع شما از پیشگامان این علم صنعت در کشور عزیزمان به حساب می آیید .

روزگاری اگر کسی به جای خرید زمین زراعی از بابت خرید مغازه ای در بازار تهران هزینه ای می نمود و پولی را مصروف میداشت َ دیگران او را فاقد عقل سلیم می پنداشتند. امروزه آنان که در گذشته اقدام به چنین سرمایه گذاری هایی نموده اند در ناز و نعمت روزگار می گزرانند . شما نیز در حرفه ای نو سرمایه گذاری اندک نموده اید و سرمایه گذاری اصلی شما وق و زمانی است که در این راه صرف میکنید . بشر همواره با زمان در حال ستیز و جنگ بوده و این تلاش در واحد گذز زمان است که میزان کامیابی را تعریفمی کند .

پس بدین طریق بر کاری که انجام می دهید افتخار کنید و بدانید که آینده ای درخشان انتظار شما و فرزندان شما را می کشد.

فرصت را از دست ندهید و از مزیت پیشگامی خود نهایت بهره را ببرید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 3:51  توسط شهاب دست افشان  | 

من استپ دوست دارم !!!

 

انسانیت واژهای بسیار پر معنا و مفهوم و عبارتی بسیار پر مغز است ! اما ، امان از روزی که به فراموشی سپرده شود ! در آن هنگام هیچ عبارتی بهتر از " فقدان انسانیت " نمی تواند مبین حالت حادث باشد !

بازاریابی شبکه ای حرفه ایست که در آن انسانیت نقش بسیار پر رنگی را در آن ایفا می کند و " فقدان انسانیت " در آن فاجعه بار است.

 

تقریباً دو ماه پیش تحقیقی در خصوص بازاریابی شبکه ای و تاثیر آن بر روابط انسانی انجام دادم ، در فرایند جمع آوری اطلاعات و داده های آماری این تحقیق راه بران زیادی را طرف سوال قرار دادم در میان این عده 

دوست بسیار عزیزی از دوستانم قرار داشت  که سالهاست در حرفه بازاریابی شبکه ای فعال می باشد و در این رهگذر با شرکت های مختلفی به فعالیت پرداخته است .

از او سوال کردم"

-         اگر در یک جمله بخواهیم کار پای کوره ذوب آهن را توصیف کنیم باید بگویی کار چگونه انسانهایست؟

-         کار آدمهای قوی و با توان فیزیکی بالا!

-         بازاریابی شبکه ای کار چگونه انسانهاییست؟

 

بی درنگ پاسخی داد که خون در رگهایم توقف کرد!

 

-         کار آدمهای "نامرد" !

-         چرا این حرف را می زنید؟ آیا خودتان هم در این زمره هستید؟ یا عده ای از افرادی که اقدام به این کار میکنند را نامرد می÷ندارید و قضیه را به جمع بسط میدهید؟

-         بگذارید من از شما یک سوال بپرسم! چه کسی را کارگر کوره بلند می نامید؟

-         خوب معلوم است کسی که پای کوره بلند کار میکند!

-         خوب حالا اگر کسی بیاید و مدت دو ما پای کوره بلند تلاش کند اما نتواند کارش را ادامه بدهد آیا او را باز هم کارگر کوره بلند میدانید؟

-         خیر! البته مادامی که مشغول کار است ظاهراً این عنوان را یدک میکشد.

-         اما وقتی در مورد کارگر کوره بلند سوال میکنید منظورتان این کار آموزی نیست که دو یا سه ماه کار می کند و بعد متوجه می شود که این کار کار او نیست و می رود؟ آیا درست میگویم؟

-         بله کاملاً درست میگویید !

-         خوب در مورد بازاریابی شبکه ای هم به همین ترتیب است . عده زیادی می آیند و می روند اما عده اندکی از آنان به معنای واقعی نتورکر میشوند . آنان که می آیند و میروند و ممکن است حتی یک سال هم دوام بیاورند منظور نظر من نیستند . اما آن عده ای که باقی میمانند افرادی هستند که تنها و تنها به یک روش کسب موفقیت میکنند و آن هم زیر پا گذاشتن اصول انسانی و کار کردن به روش حرفه ایست !

-         و این کار نامردی است؟

-         دقیقاً !!!

 

در ادامه گفتگو بحث بسیار مفصلی انجام شد و من در خصوص نقطه نظرات این دوست با راهبران زیادی به گفتگو پرداختم که چکیده و ما حصل این گفت و شنود ها را در زیر می خوانید. آنچه در زیر می آید نظر دوستان عزیزی است که هریک مجموعه های بزرگی را در این حرفه راه بری کرده و میکنند:

 

 

بازاریابی شبکه ای را می توان از دو زاویه بررسی کرد :

دیدگاه اول ماهیت حقیقی و دیدگاه دوم ماهیت واقعی بازاریابی شبکه ای است !

همانطور که احتمالاً خود به نیکی می دانید حقیقت و واقعیت همیشه با هم برابر و همسان نیستند . حقیقت ماهیت جوهری و ذاتی و اما منفک از محدثات و حدوث است و اما واقعیت به جوهر و فطرت ذات کاری ندارد و برایند قابل مشاهده و عینی از وقوع افعال و حالات و برایند محدثات و درگیر حدوث و وقوع است !

در اینجا قصد آن نداریم تا وارد وادی پر پیچ و خم و سفسطه آلود علم فلسفه و منطق و کلام شویم و به همین دلیل به سادگی تفاوت این دو دیدگاه را اینچنین بیان میکنیم که :

در دیدگاه حقیقی بازاریابی شبکه ای آنچه اصل است کالا و خدمات است و افراد فعال در این حرفه تجارت خود را بر مبنای کالا و خدمات بنیان می گذارند در این شکل از کار به واقع فرد مشتری بلقوه ای است که با خرید کالا یا خدماتی به ماهیت مشتری بودن خود فعلیت میبخشد و رضایت خود از کالا و خدمات دریافتی را بین اطرافیانش اشاعه میدهد این رضایت موجب می شود او به تبلیغ دهان به دهان اقدام ورزد و به واقع بازاریاب کالا و خدماتی شود که خود روزی مشتری آن بوده است و در عوض شرکت هم از بابت قدردانی بابت تبلیغ و بازاریابی وی به ازاء کالا و خدماتی که مستقیماً یا به واسطه این فرد به فروش رفته درصدی از سود را به او به عنوان پاداش حسن اعتمادش به شرکت و زحماتی که در بازاریابی کشیده است می پردازد.

 

اما شکل دوم کار به هیچ عنوان اینچنین نیست در شکل دوم که واقعیت کار است فرد با انگیزه به دست آوردن سود زیاد از محل وارد نمودن افراد درشبکه انسانی گسترده بصورت آگاهانه اقدام به خرید امتیاز عضویت می کند. در این حالت احتمالاً فرد نظری به کالا های فروشگاه می اندازد اما در این نظر افکندن به هیچ عنوان نیاز خود را جستجو نمی کند ! او در پی این نیست که بداند آیا مسواک برقی ارائه شده در فروشگاه با لثه های او سازگارند یا خیر و یا وب کم عرضه شده در فروشگاه با کامپیوتر شخصی او هماهنگی لازم را دارد یا خیر او در جستجوی جذابیت های کالاهای فروشگاه برای ورودی های جدید است و البته در این جذابیت هم او مصرف کالاهای فروشگاه برای ورودی هاس جدید را بررسی نمی کند چرا که او خوب میداند زاویه دید ورودی های جدید هم بررسی کالاها و درک جذابیت ها برای ورودی های جدید تر است و این پارادوکس به همین ترتیب ادامه می یابد.

در این راستا افراد از بازاریاب کالا و خدمات به مدیران و مسئولان کارگزینی و مسئولان بنگاه کاریابی تبدیل می شوند. این حرفه بدین گونه شکار انسان است .

بهتر است  با خود رو راست باشیم و بدانیم کسانی که از این زاویه به این کار می نگرند قاچاقچیان انسانی هستند . این افراد با دلالان کلیه و قلب یا سوداگران سوءاستفاده های جنسی چندان تفاوتی ندارند. اما این کار حتی از قاچاق آدمیان هم بدتر است !!!

در قاچاق اعضاء و جوارح بدن آدمیان تکلیف همه روشن است . وقتی من از دهان دوستی این جمله را شنیدم تصمیم گرفتم در این مورد تکلیفم را روشن کنم و ببینم آیا واقعاً این کار را می توان با قاچاق اعضاء بدن آدمی مقایسه کرد؟ برای انجام این کار دو مرتبه به خیابان (ایکس ) رفتم ! نام خیابان را نمی آورم تا کسی هوس نکند به آنجا سر بزند چراکه قطعاً دچار افسردگی مزمن می شود. شیک پوشیدم تا به عنوان مشتری متمولی جلوه کنم که برای پدرش به دنبال یک کلیه  0  منفی می گردد. سرتاسر دیوار ها پوشیده از شماره تلفن هایی بود که کلیه و قلب را به شما عرضه میکردند !!! قلب جوان سالم ضربه مغزی یک هفته قبل (فوری تلفن....)

، کلیه آ , ب منفی بیست و هفت ساله ورزشکار ، به بالاترین قیمت شماره تلفن ... ، برای دریافت یا فروش عضو با ما مشورت کنید : تلفن ....،

داشتم میخواندم که برگه روی دیوار پاره شد! مرد تنومندی مقابلم بود با حالت سوالی گفت :

-         امری باشه در خدمتم ؟

-         چرا پاره کردی داشتم می خوندمش ؟

-         اینا فروشنده نیستن که ! تازه میخری میبینی طرف حبس بودهً عمل داشته! سنگ داشته ! خلاصه اوراغی بهت میندازن ! هرچی میخوای به خودم بگو واست بهترینش و پیدا میکنم ! واسه خانمتون میخواین ؟ یا واسه آقا زادتون ؟

-         برای پدرم کلیه میخوام O - ، دارید؟

-         ای داد بی داد !

-         چی شد؟

-         بابا تو هم بدشانسی ها ! عجبا ! از هر صد هزار تا دو تا هم اوی منفی در نمی یاد! هفته قبل یکی بود اونم سرش جنگ و جدالی شد که بیا و ببین !

-         نه اونجا که یکی بود !

-         کجا ؟ رو دیوار اونجا . بیا ، اینها اینجا نوشته O – جوان سالم .

-         این؟

-         بله همین

کاغذ و کند و پاره کرد و گذاشت تو جیبش !

 

-         عجبا واسه چی میکنی بدش به من ببینم ( میخواستم ببینم چقدر خرده شیشه داره) من پدرم حاش بده اعصاب ندارم میزنم یدفه اینجا درب و داغونت میکنم ها ! ( کلی ترسیده بودم که نکنه بریزن سرم دخلم رو بیارن )

-         من واسه خودت میگم برادر من ! اینا هم مثل ما هستند ! دلال هستند ! کلی باید بدویی آخرش هم دوبله سوبله باهات حساب میکنن یه کلیه ده میلیونی رو میدن بهت بیست تومن !

-         ده میلیون ؟ چهد خبره بابا من خودم قیمت دستمه یک و هفصد هشتصد قیمت کردم ! ( البته میدونستم بالاتره حدوده چهار پنج ولی میخواستم همانطور که اون وسط دعوا نرخ تعیین کرده من هم همینکار رو انجام بدم )

-         بابا مثل میگم من ، این قیمت ها هم که میگی نیست ! حالا ببین من اصلاً باهات صفا کردم همشهری ! ترکی نه؟

-         نه من ترک نیستم !

-         چرا اصلت که ترکه نیست؟

-         نمی دونم حالا بگذریم کلیه رو چه کار میکنی؟

-         بیا بریم جور میشه ایشالا . وقت عمل داره ؟

نمی دونستم چی بگم گفتم :

-         آره یک ماه دیگه!

-         نه بابا ؟ چرا اینقدر زود؟ تا آزمایش کنه که همون میشه . دیر اقدام کردی !

-         خوب حالا چیکار باید بکنم ؟

-         هیچی جور میشه ! تا منو داری غصه نداری ! اینارو می گفت و من و با خودش میبرد .

تو راه چند تا سوال دیگه هم ÷رسید و من رو حسابی از اونجا دور کرد . بعدش هم گفت برو زنگ میزنم !

از یک ساعت بعد از رفتنم زنگ ها شروع شد و هی آدمای مختلف رو می آورد پای تلفن .

خانمی که گریه میکرد :

-         خانم کلیه مال کیه؟

-         مال شوهرم ، سنندجی هستیم ! پدر شوهرم سر دعوای من و مادر شوهرم بیرونمون کرده ! مام اومدیم تهران ! الانه هشت ماهه اجاره خونه ندادیم ! من پله خونه هارو می شورم شوهرم هم میره فعلگی ! تو رو خدا نمیشه بیشتر بخرین؟ جوونه کلیش همش بیست و سه سالشه!

 

دنیا دوره سرم به گردش در آمد!

ده دقیقه بعد تلفن بعدی و آدم بعدی !

 

-         آمدم تهران کار کنم ولی دیگه با چهل سال سن ازم بر نمیاد ، زن و بچم هروقت زنگ زدن گفتم سر کارم ولی تمام این شش ماه رو بی کار بودم ، الان رو ندارم برگردم و....

 

دفعه بعدی هم در نقش فروشنده و با رنگ و رو رفته ترین  لباسهاییکه داشتم ، رفتم ! اینبار بود که تازه فهمیدم تجارت انسان چقدر کثیفه ! بهتره تعریف نکنم ! همینقدر بگم که در آنروز و آنجا معنای پستی و مال پرستی  را با عمق وجودم درک کردم !

 

اما در کار بازاریابی شبکه ای هم از این خبر ها کم نیست ! فقط ظاهرش فرق میکنه به این مثال ها توجه کنید!

 

-         از همون لحظه اول که دیدمتون تشخیص دادم که می توانید یک نتورکر موفق باشید !

-         آره ولی منعیت قانونی نداره؟

-         منعیت قانونی؟ این چه حرفیه ؟ الان ما داریم زیر نظر فقهای شورای نگهبان و خبره گان رهبری کار میکنیم !!!

جمله فوق به خود من گفته شد ! در دفتر کاری در میدان ونک توسط راه بران سیب نت معارفه شدم و خودم را کاملاً بی اطلاع از کار بازاریابی معرفی کردم ! کاش کار به جملات فوق ختم می شد!

 

-         من متاسفانه مشکل مالی دارم نمیتونم به جای پانزده خرید با سه خرید وارد بشوم؟

-         متاسفانه واقعاً مقدور نیست چراکه دستور دتر مرکزی هست و ما کاری از دستمون بر نمیاد! به نظر من طلا های خانمتون رو بفروشید ولی این موقعیت رو از دست ندهید تقریباً نودو ÷نچ درصد افرادی که وارد کار بازاریابی شبکه ای می شوند ظرف مدت کوتاهی به سقف درآمد می رسند این آمار ماله وریساینه که ÷نتاگون هم آنرا تایید کرده !!!

داشتم از فشار عصبی منفجر می شدم : پانزده خرید !!! دفتر مرکزی !!! نودو پنج درصد !!! وری سایین !!! و از همه خنده دار تر پـــــــنــــــــــتـــــــــا گــــــــــــــــــون !!!